تبليغاتX
نوادگان کوروش

درود دوستان خوبین؟سرانجام فرصتی شد تا مطلبی کوتاه درباره ی مدرسه بزارم !

اینم نمایشنامه بعد از نبردن به نمایشگاه کتاب:

نمک آبرود بهتراست یا نمایشگاه کتاب

 

پرده اول:

پسر:پدر ممکن است معدل ترم اول من کمتر از 5/19شود.

پدر:مسئله ای نیست پسرم چندصدم کمتر فرقی نمی کند.

پسر:آنوقت اردوی یک روزه مدرسه به نمایشگاه کتاب را ازدست می دهم چون شرط اعزام،  مثل سالهای قبل داشتن معدل 5/19در ترم اول است.

پدر:اگر معدلت به حد نصاب نرسید خودمان خانوادگی به نمایشگاه می رویم .

پسر :ولی برنامه جمعی وهمراه دوستان لذت بیشتری دارد .

 

پرده دوم :

پسر:پدر با اینکه مشکل معدل ندارم ولی از نمایشگاه خبری نیست .

پدر:چرا؟

پسر:گفتند از بالا بخشنامه کردند که مدرسه نبایستی اردوی اعزام به نمایشگاه کتاب داشته باشد. ولی چهارشنبه اردوی نمک آبرود گذاشتند.من وتعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم به جای نمک آبرود خودمان ماشین کرایه کرده وبه نمایشگاه کتاب برویم.

پدر: از نظر من اشکالی ندارد.اما چطور مدرسه اردوی نمک آبرود  را که در هر مقطع از سال می شود به آنجا رفت را تدارک دیده اما برای اردوی نمایشگاه کتاب که فقط در مدت محدودی از سال برگذارمیشودمجوز ندارد؟

پسر:می گویندفقط اعزام به نمایشگاه ممنوع است جای دیگر اشکال ندارد.

تازه گفتند کسانی که به نمک آبرود نمی آیند حتما باید در مدرسه حاضر باشند وما مجبوریم روز تعطیل به نمایشگاه کتاب برویم.

 

پرده سوم:

پسر:خیلی خوش گذشت دیگر حتی سالهای آینده حتی اگر هم مدرسه  برنامه بگذارد ما خودمان به طورمستقل به نمایشگاه میرویم .خیلی دلم برای بقیه بچه های مدرسه تیز هوشان (استعدادهای درخشان ) شهر آمل سوخت ومن در این فکرم که وقتی تیزهوشان را به جای نمایشگاه کتاب به نمک آبرود می برندحتما کسانی را هم به جای نمک آبرود به نمایشگاه کتاب می برند.

 .

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
سلام بر دوستان گلم متن امروز را با شعری از نانزاریو(جانواریو!) شروع می کنم در باره ی یک مدرسه هست به نام .....

(شوفاژ کلاس اب داد کل کلاسو اب گرفت)

خشک آمد کلاس من

بالاخره از اب شوفاژ

گر چع می گویند می گریند توی نماز خونه

سوگواران در میان سوگواران

قاصد سطل و جارو کی خشک می شود اینجا

در کلاسی که شوفاژی نیست یا اگه هست خراب

دردرون کلاس عزیز من که هیچ چیزش به کلاس نمی مونه!

چون جیگر زلیخا در هجران یاران!

خوب دوستان چه خبر خوبین ایشالا؟
این هفته یک ملاقات جالب بین خونواده ها و دبیرها برقرار بود مثلا قرار بود که اینا به هم ملاقات کنن

برنامه از این قرار بود

۱.سخنرانی یکی از مسئولین مدرسه

۲.سخنرانی همون آدم

۳.برای ایجاد تنوع سخنرانی یکی ار مسئولین مدرسه

۴.برای اینکه کسی خسته نشه بازم همون آدم.....

والا!

روز ان شنبه یکی از مسئولین شهر به ملاقات مدرسه اومد و سر صف قرار شد به کسایی که به سوالاش جواب درست بدن جوایزی اهدا بشه من این جوایزو براتون می خونم

۱.یک فروند مداد استدلر

۲.یک دستگاه خودکار با کله ی طلایی

۳.تسهیلات خرید مداد تراش شمشیر نشان!

۴. ۱۰ ریالی به ارتفاع پرچم مدرسه!

دیگه نگم بهتره!

 


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
سلام دوستان گل!

بعد از یک دوره امتحانات سخت و جان فرسا(!) که تمام مقررات در آن رعایت می شد(!) در خدمت شما هستم با آخرین اخبار مدرسه.

اول یزارین یکی از زیباترین شعرهای آقای ابولناظر نظروسی رو براتون بخونم که در وصف مدرسه هست.

این شعر وصف حماسی جنگ دو نفر در مدرسه است!

قالب این شعر مخصوص خود ایشان است و به نظیره معروف است!

دلیری کجا نام او ناظاروس        همی برخروشید بر سان کوس

بیامد که همچو الاغ بیکار بود       نبودش هیچ کار و بیزار بود

چو می خواست می گرفت او شغل   میزدش این و آن را تا گرفتش شغل

بدو دادند یک شغل ناب    در این روز و این گردش آفتاب

بود این شغل نامش دستمالی  که او را گویند دستمال و فرش وقالی 

بود این شغل بی نام و رکن    کندر ان هر چه خواستی بکن

فور اکزمپل(For example) اگر خواستی برو مدیر باش    اگر هم نخواستی برو وزیر باش

ولی او به اینها راضی نبود   از ان رو هر روز می کرد شغل عوض(با ضمه بخوانید!)

یکی روز بودش او آبدار    دگر روز دیدیم او را در کلاس

گر امروز بود او سر به زیر    چو فردا می شد او بود کلویر(برگرفته از وازه clever به معنای تیزهوش و زرنگ)

تو دانی که او نامش چه بود     که این همه در این و آن سر می بورد(فضولی میکرد)

ورا نام مادرش گی نهاد     که تا خلق از او باشند به نهاد

ولی او یکی روز در مدرسه    کاری ثابت و ..........

به یک لحظه از خود پرسید ای مشنگ   چه کاره ای تو در دبستان بی پشنگ

به خود گفت منم در اینجا هیچ کاره    که هستم بعضی اوقات همه کاره

در انجام شغل بود که اندر زمان       به پیش خود گفت با مکر و کان(منظور کینه است!)

من از این روز بایدکه باشم ملنگ     نه چون عباسی دوست خوب پشنگ(منظور بچه های مدرسه )

پس شروع کرد به گیر دادن                ورا نگذاشت یک دم آرام این گیر دادن

ولی او هر روز در یک کلاس         به نام کلاس پشنگان کلاس

چه بد گیر می فتاد او در این کلاس   از این آرش توکلی پلاس!

چون او می گفت اینست    آرش گفت نه 

بقیه باشه واسه ی بعد

امیدوارم فهمیده باشین راجع به کی نوشتم

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
 بی بی سی گزارش می دهد که پلیس ایتالیا بعد از اینکه رئیس مافیا
را بعد از دو دهه تعقیب و گریز دستگیر کرد، در خانه‌ای در خارج پالرمو، در میان
اسناد رمز‌نگاری شده، مدرکی پیدا کرد که گویا قانون و دستورالعمل رفتار در داخل
مافیا یا «کوسا نوسترا» است.

این قوانین قابل مقایسه با 10 فرمان اصلی
هستند.


در 5 نوامبر امسال Salvatore Lo Piccolo ملقب
به بارون دستگیر شد.


خلاصه 10 فرمان مافیا که ما با تعدادی از آنها از طریق دیدن
فیلم‌های مافیایی آشنا هستیم:


1- هیچ کس نباید مستقیما خودش را به دیگری یا دوستانمان معرفی
کند. همیشه باید شخص سومی برای انجام این کار وجود داشته باشد.


2- هیچ وقت به زنان دوستانتان نگاه نکنید.


3- هیچ وقت با پلیس‌ها دیده نشوید.


4- به اماکن عمومی و بارها نروید.


5- همیشه برای انجام وظیف برای مافیا آماده باشید. حتی اگر
زنتان در حال وضع حمل باشد.


6- برای قرارها حرمت قائل شوید.


7- با همسرانتان با احترام برخورد کنید.


8- وقتی از شما سؤالی شد ،راستش را بگویید.


9- اگر پول به بقیه اعضا و یا دیگر خوانواده‌ها تعلق داشته باشد، نمی‌توانید آن را برای خود بردارید.


10- کسانی که نمی‌توانند عضوی مافیا شوند : هر کس که نسبت
فامیلی نزدیکی به افراد پلیس داشته باشد ، هر کس که بد رفتار کند و به قوائد
اخلاتقی پایبند نباشد.

پ ن : رجوع كنيد به عقايد خانواده ي دون كورلئنه


برگرفته از وبلاگ يك پزشك


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:26 قبل از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!» (بوف کور)

صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریسنویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.

حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایرانی است.

هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کرده‌است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است.

آرامگاه هدایت در قطعه 85 گورستان پرلاشز- پاریس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:30 بعد از ظهر
توسط موضوع: داستان|
یه سلام آلبالویی به تو که مثل هلویی!بابا شوخی کردم فکر خاصی نکنین!

مراحل گرفتن کارنامه درمدرسه ما اینجوریه + مراحل بعد از گرفتن کارنامه(اینم اشانتینونش!)

خب صبح زود بیدار خودتو برای یه نمره ی خ وب آماده می کنی!

میری مدرسه به آنری شلام می کنی و وارد می شی!

بعدش میری میری میری تا می رسی به دم در ساختمون مدرسه وارد ساختمون می شی می بینی مدیر اونجا واستاده طبق معمول چه بخوایی چه نخوایی چه سلام بهش می کنی بعد می ری به سمت دفتر!

در دفتر رو می زنی (یادش بخیر یه دبیر داشتیم هر وقت می خواست کلاس ما بیاد در میزد می پرسید اینجا کلاس دارم؟البته یه دانش آموزم داشتیم که بعد از خارج شدن از کلاس وسط زنگ مثلا واسه ی دست به آب در می زد می پرسید اینجا کلاس دارم؟!؟!؟!؟؟!)وارد دفتر می شی طبق معمول نمی دونی باید با همه دست بدی یا نه!اول میری پیش آقای مقربی سلام می کنی!دستتو میاری جلو اونم می گه بزرگتر باید دست بیاره جلو!تابلو می شی میری پیش صاد!صاد می گه سلام خوبی پسر(تلفظش اینه Pasar که با صدای ا بخوانید)نگاه می کنه دنباله کارنامت می گرده آخره سالی یه تعهد می گیره که چرا نمی دونم چرا ولی حالا می گیره دیگه!بعدش آقای برادران رو می بینی که کتابشو که از کتابخونه گرفتی ازت می خواد (اوه اوه اوه .....) نگم بهتره!کارنامتو می گیری اول نگاه می کنی تجدید شدی یا نه(البته بعضی ها اینجورین)بعضی ها هم اول نگاه می کنن که ریاضی چند شدن!بعضی ها هم نمره ی پرورشی رو نگاه می کنن!نمی دونی چه می شه ولی یه دفعه مامانتو می بینی که داره کارنامتو نگاه می کنه!چشمایه ماما.......!قول می دی که بازم بخونی بازم قول قول قول......!یه قول دو قل!بدش اقای صاد چنان زیرابتو می زنه که انگار آخرین نفر مدرسه ای(اینم در مورد بعضی افراد صادقه!)

از همه باحالتر اون قسمتیه که شیرینی هم ......!

کارنام هرو نگاه می کنی مستمرا:یادت میاد چند جلسه پرورشی رو شیمی رو دینی رو .....واسه مشاوره پیچوندی آخرشم هچی کفت نیی(هیچی نشدی)!

مرحله ی آخر کلاس تابستونست (در مورد بعضیا)حالا باید کلاس تابستونه هم بری اینه دیگه!

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:25 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
نتایج نظرسنجی سایت یورو اسپورت در خصوص ارزشمندترین بازیکن اسپانیا (تا این لحظه)

این نظرسنجی از ۳۰ ژوئن یعنی فقط ۵ روزه که رو این سایت اومده.

Casillas
19% 7823 votes
Marchena
0% 184 votes
Xavi
14% 5520 votes
Fabregas
15% 6214 votes
Senna
15% 6052 votes
Torres
23% 9042 votes
Villa
13% 5341 votes

رای ها هرلحظه بیشتر و بیشتر میشه. بیچاره مارچنا.دیگه فامیل نداره بهش رای بدن.

اگه خواستین رای بدین همین جاست.


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:22 بعد از ظهر
توسط موضوع: داستان|
(هیچ منظوری از این متن دریافت نکنین لطفا!)

اصلا خنده دار نیستا!

سلام دوستان در خدمتتون هستم با مسایل روز کشور عزیزمون.نمی دونم شماها تو چه فکری هستین ولی من توی فکر درشکه چی هستم.می گین چرا می گم بابا.

چرا اینقدر غصه بنزینو می خورین نخورین بابا!این بنزین باعث بوجود آمدن یک سری شغل های جدید می شه که در ادامه می گم:
اولیش که گفتم درشکه رونیه چون بنزین که تمام شه با این مصرف بالا مجبور می شیم از درشکه استفاده کنیم چه بهتر که از همین حالا بتونیم درشکه رونی رو یاد بگیریم.من که می خوام تصدیق درشکه رونی بگیرم!

یکی دیگه از شغل های خیلی باحال که خیلی پر درآمد هم هست در ارتباط با کار با حیواناته!مونوریل طبیعی!قراره از این به بعد با استفده از قدرت و سرعت عقابها یک مونوریل طبیعی درست کنن به این صورت که یک سری مار هایی رو به پای عقاب ها ببندن که ما هم دم مار رو بگیریم جابجا بشیم!این دلیل علمی هم داره!عقاب مار رو می خوره پس کله (کلشووووووو!)مار رو می ذاریم توی دهن عقاب به صورتی که دهن عقاب ها رو با تغییر ژنتیک چسبنده کرده باشیم و این کله و اون دهن به هم بچسبند!

یکی دیگه از زیباترین شغل ها باد بادیه!خب طرز کارش اینه که کسایی که خالی بندن یا به قول بچه ها باد می کنن یا بقول ما مازنی ها چاب و غراب کنننه!می تونن با باد کردن با هوا برن و در نتیجه به هر مکانی که می خوان برن!البته باید تخصص داشته باشین مثلا اینکه بگین من یه کوسه رو می خورم خالی بندی تابلوییه و باعث باد نمی شه ولی مثلا اگه بگین من با آقای ده نمکی هم سنگر بودم نه که باعث باد می شه پشتتونم قنچ می شه!

یه روش دیگه برای جابجایی استفاده از قرش های کدیینه است!یه دونه از این قرص ها که بخورین ۸۰ کیلومتر بر ساعت سرعتتون می شه!باورتون نمی شه خوب بخورین!

ادامه ی این مطلب رو در روز های آینده می ذارم!

خوش باشین !بای! بای!


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|

این قشنگ ترین نظرری بود که یه خاطره هم توش هست گفتم شاید خوشتون بیاد:

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 12:14

 

 

توسط:آرش (البته بچه ها بهم مي گن هيبت)

آرش كارت عالي بود ولي ازت انتظار داشتم كاراي حاشيه ايشو بيشتر كني.
البته بچه ها در جريان هستن كارهاي حاشيه اي فقط به يه نفر بر ميگرده به اسم
صـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد !!!!!!!!!!!!!!
جا داره يه خاطره از دوست عزيزم صاد براي شما تعريف كنم (كه واقعا هم با من رفيق بود!)
آقا طبق معمول هر روز به دليل مشكل انظباطي من و رسولي پيش اين رفيقمون براي تجديد عهد و ميثاقي كه از اول سال بسته بوديم (منظورم تعهدات كتبي متعدد)رفتيم.جريان از اين قرار بود كه ما دوتا توي سرويس يه بچه ي اول راهنمايي كه از قضا كچل هم بود رو اضيت (نميدونم املاش درسته يا نه)مي كرديم.پسره رفت به صاد گفت ( آخه ميدونست كه صاد يكتنه به سخت ترين كار دفتري يعني ارشاد من و رسولي مشغول بود!)صاد هم مثل هميشه و البته با همون لحن هميشگيش (پســـــــــــر!)ما دو تا رو صدا كرد كه مثل هميشه زنگ اول پريد!!! (آخه هر روز زنگ اولا به رفاقتمون پايبند بوديم و ميرفتيم پيش صاد ). خلاصه سرتونو درد نيارم تعهدرو گرفتو خواست به صفحه ي انضباتي ما منگنه كنه ديد جاي منگنه نيست!رسولي هم خواست نهايت استفاده رو ببره گفت آخه دبير ما يه كاري كرديم حالا شما چرا بايد انقدر گير بدين.فكر مي كنين صاد چي گفت؟
"پســــــــر! هر كي ندانه شما دو تا كه ميدانيد من اصلا اهل گير دادن به كسي كه نيستم و اين يكي از خصوصيات اخلاقي من است كه با دانش آموز نهايت مدارا را انجام ميدهم"
با اين حرف من و رسولي رفتيم هوا آخه از وقتي كه به اين مدرسه اومديم جك از اين قشنگ تر نشنيده بوديم!!!!
اونايي كه اين نظر رو خوندن پس از دعاي من بگن آمين:
خدايا! از ما كه گذشت اما ديگر بچه ها را از لوس وجود صــــــــــــــــــــــــــاد(اسمش كه مياد تنم ميلرزه)مسون بدار (آمين).

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
عادت کنیم که عادت نکنیم!<< ناپلئون بناپارت>>

چند روز پیش داشتم مجله موفقیت این داستان جالب رو توش دیدم دوست دارم اینو شما هم بخونید:

 پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
در ادامه ی مطلب بخونید مهمه

منبع :سایت Nodet.net


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|

درود بر شما دوستان

ما تو آموزشگاه خودمون یه دبیر باحال داریم که تو انگلیس درس خونده و مهندسی مکانیک رو از دانشگاه کمبریج گرفته.این دبیر باحال و با معرفت ما گاهی داستان هایی رو از زندگیش واسه ی ما می گه که اصلا جنبه ی خود ستایی و از این جور حرفا نداره(بر عکس بعضی ها!) مثلا ما ازش خواستیم داستان زندگیشو برامون بگه و هر از چند گاهی می گه.

یکی از داستانای باحالی که گفتن رو من می ذارم و پس از این داستان های دیگه رو می ذارم.

دبیر عزیز ما می گفت که من هنگامی که تو انگلیس بودم طبیعتا اوایل انگلیسی بلد نبودم وقتی مغازه می رفتم و می خواستم خرید کنم وسیله ای که می خواستم بر می داشتم و پس از اون همه ی پولمو می دادم و فروشنده دقیقا مقدار مورد نیاز برای خرید جنس ایکس رو بر می داشت و بقیه رو بهم می داد.این موضوع رو با صاحبخونش چک کرده بود و حتی یک بار هم نشد که سرش را به اصطلاح کلاه بگذارند. اما..... (برین به ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان|
شاید خیلی هاتون پائولو کوئلیو رو بشناسین.چندتا از داستاناشو گذاشتم بخونین و حال کنین. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 5:44 بعد از ظهر
توسط تامی(نیکا) موضوع: داستان|

blogema

دون کرلیونه(مدیر)

blogema

http://blogema.blogfa.com

نوادگان کوروش

نوادگان کوروش

نوادگان کوروش

<<زنده باد کوروش شهریار آزادی ها>>
صبر کنین آهنگ وبلاگ بالا بیاد خیلی قشنگه خیلی!

به وبلاگ ما خوش آمدید!این وبلاگ عاری از هرگونه مطالب غیر اخلاقی بوده و وابسته و یا متمایل به هیچ یک از تشکیلات دولتی و یا گروه های سیاسی نمی باشد.در این وبلاگ سعی می شود به موضوعات روز دنیا همچنین مشکلات مدرسه ما (سمپاد آمل) پرداخته شود تا مدرسه ای بهتر داشته باشیم.به آرشیو مطالب حتما سر بزنید!
خواهشمندیم ما را از نظرات خود آگاه کنید!
با تشکر ار بازدید شما بیننده عزیز
مدیر وبلاگ آرش توکلی

وصیت نامه ی کوروش یزرگ(شهریار آزادی ها)
من در طول مدت عمر خود هر آرزويی كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاری كه زدم پيروز شدم دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند .
دشمنانم جملگی فرمانم را با رقبت گردن نهادند.
قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامی بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار می گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما می سپارم .
من به خاطر ندارم در هيچ جهادی برای عزت ، سربلندی و كسب افتخار برای ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهای بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسی خوشبخت ميدانم زيرا : فرزندانی كه خداوند بر من عطا فرمود همگی سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه می باشد و آيندگان مرا مردی خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .
من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكی ، محو و فناپذير نمی گردد . مرگ چيزی است شبيه به خواب .
در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست از كژی و ناروايی بترسيد .
اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد
من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت كه از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود .
ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را موميایی نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

بخشی از منشور جهانی حقوق بشر كوروش
اينك من به ياری خداوند تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام می كنم كه تاروزی
كه زنده ام و خداوند توفيق سلطنت به من بدهد دين و آداب و رسوم ملتهايی را
كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد ونخواهم گذاشت كه حكام و
زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهايی كه من پادشاه آن هستم و ديگر
ملتها را مورد تهديد و تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين كنند .
من از امروز كه تاج شاهی به سر نهادم تا روزی كه زنده ام و خداوند توفيق
سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را
پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد . من تاروزی كه
پادشاه كشورهای ايران و بابل و جهات چهارگانه هستم نخواهم گذاشت كه كسی
به ديگری ظلم كند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم
گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول يا غير منقول ديگری را
به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد .
من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد
و بدون پرداخت دستمزد او را به كار وادارد .
من امروز اعلام می كنم كه هركس آزاد است كه هر دينی را كه مايل است داشته
باشد و در هر نقطه كه می خواهد سكونت گزيند مشروط بر آنكه در انجا حق كسی
را غصب نكند .
وبه هرشغلی كه ميخواهد بپردازد و مال خود را به هرطريق كه ميخواهد
به مصرف به رساند مشروط برآنكه لطمه به حقوق ديگران لطمه نزند .
من امروز اعلام می كنم كه هركس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ كس را نبايد
به مناسبت تقصيری كه يكی از خويشاوندانش كرده مجازات كرد .
و مجازات برادر گناهكار و بر عكس بكلی ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا
طايفه ای مرتكب تقصيری شود فقط مقصر بايد مجازات شود نه ديگران .
من تا روزی كه به ياری خداوند سلطنت می كنم نه خواهم گذاشت
كه مردان و زنان را بهعنوان غلام و كنيز به فروشند و حكام زير دستان من
مكلفند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان
به عنوان غلام و كنيز شوند .
رسم بردگی بايد به كلی از جهان برافتد و از خداوند خواهانم كه مرا در راه
اجرای تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالك چهارگارنه
برعهده گرفته ام موفق گرداند
وبلاگ دو تا از بچه های سوم دبیرستان سمپاد آمل

نوادگان کوروش

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog