وبلاگ دو تا از بچه های سوم دبیرستان سمپاد آمل
درود دوستان خوبین؟سرانجام فرصتی شد تا مطلبی کوتاه درباره ی مدرسه بزارم ! اینم نمایشنامه بعد از نبردن به نمایشگاه کتاب: نمک آبرود بهتراست یا نمایشگاه کتاب
پرده اول: پسر:پدر ممکن است معدل ترم اول من کمتر از 5/19شود. پدر:مسئله ای نیست پسرم چندصدم کمتر فرقی نمی کند. پسر:آنوقت اردوی یک روزه مدرسه به نمایشگاه کتاب را ازدست می دهم چون شرط اعزام، مثل سالهای قبل داشتن معدل 5/19در ترم اول است. پدر:اگر معدلت به حد نصاب نرسید خودمان خانوادگی به نمایشگاه می رویم . پسر :ولی برنامه جمعی وهمراه دوستان لذت بیشتری دارد .
پرده دوم : پسر:پدر با اینکه مشکل معدل ندارم ولی از نمایشگاه خبری نیست . پدر:چرا؟ پسر:گفتند از بالا بخشنامه کردند که مدرسه نبایستی اردوی اعزام به نمایشگاه کتاب داشته باشد. ولی چهارشنبه اردوی نمک آبرود گذاشتند.من وتعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم به جای نمک آبرود خودمان ماشین کرایه کرده وبه نمایشگاه کتاب برویم. پدر: از نظر من اشکالی ندارد.اما چطور مدرسه اردوی نمک آبرود را که در هر مقطع از سال می شود به آنجا رفت را تدارک دیده اما برای اردوی نمایشگاه کتاب که فقط در مدت محدودی از سال برگذارمیشودمجوز ندارد؟ پسر:می گویندفقط اعزام به نمایشگاه ممنوع است جای دیگر اشکال ندارد. تازه گفتند کسانی که به نمک آبرود نمی آیند حتما باید در مدرسه حاضر باشند وما مجبوریم روز تعطیل به نمایشگاه کتاب برویم.
پرده سوم: پسر:خیلی خوش گذشت دیگر حتی سالهای آینده حتی اگر هم مدرسه برنامه بگذارد ما خودمان به طورمستقل به نمایشگاه میرویم .خیلی دلم برای بقیه بچه های مدرسه تیز هوشان (استعدادهای درخشان ) شهر آمل سوخت ومن در این فکرم که وقتی تیزهوشان را به جای نمایشگاه کتاب به نمک آبرود می برندحتما کسانی را هم به جای نمک آبرود به نمایشگاه کتاب می برند. .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان| سلام بر دوستان گلم متن امروز را با شعری از نانزاریو(جانواریو!) شروع می کنم در باره ی یک مدرسه هست به نام .....
(شوفاژ کلاس اب داد کل کلاسو اب گرفت) خشک آمد کلاس من بالاخره از اب شوفاژ گر چع می گویند می گریند توی نماز خونه سوگواران در میان سوگواران قاصد سطل و جارو کی خشک می شود اینجا در کلاسی که شوفاژی نیست یا اگه هست خراب دردرون کلاس عزیز من که هیچ چیزش به کلاس نمی مونه! چون جیگر زلیخا در هجران یاران! خوب دوستان چه خبر خوبین ایشالا؟ برنامه از این قرار بود ۱.سخنرانی یکی از مسئولین مدرسه ۲.سخنرانی همون آدم ۳.برای ایجاد تنوع سخنرانی یکی ار مسئولین مدرسه ۴.برای اینکه کسی خسته نشه بازم همون آدم..... والا! روز ان شنبه یکی از مسئولین شهر به ملاقات مدرسه اومد و سر صف قرار شد به کسایی که به سوالاش جواب درست بدن جوایزی اهدا بشه من این جوایزو براتون می خونم ۱.یک فروند مداد استدلر ۲.یک دستگاه خودکار با کله ی طلایی ۳.تسهیلات خرید مداد تراش شمشیر نشان! ۴. ۱۰ ریالی به ارتفاع پرچم مدرسه! دیگه نگم بهتره!
سلام دوستان گل!
بعد از یک دوره امتحانات سخت و جان فرسا(!) که تمام مقررات در آن رعایت می شد(!) در خدمت شما هستم با آخرین اخبار مدرسه. اول یزارین یکی از زیباترین شعرهای آقای ابولناظر نظروسی رو براتون بخونم که در وصف مدرسه هست. این شعر وصف حماسی جنگ دو نفر در مدرسه است! قالب این شعر مخصوص خود ایشان است و به نظیره معروف است! دلیری کجا نام او ناظاروس همی برخروشید بر سان کوس بیامد که همچو الاغ بیکار بود نبودش هیچ کار و بیزار بود چو می خواست می گرفت او شغل میزدش این و آن را تا گرفتش شغل بدو دادند یک شغل ناب در این روز و این گردش آفتاب بود این شغل نامش دستمالی که او را گویند دستمال و فرش وقالی بود این شغل بی نام و رکن کندر ان هر چه خواستی بکن فور اکزمپل(For example) اگر خواستی برو مدیر باش اگر هم نخواستی برو وزیر باش ولی او به اینها راضی نبود از ان رو هر روز می کرد شغل عوض(با ضمه بخوانید!) یکی روز بودش او آبدار دگر روز دیدیم او را در کلاس گر امروز بود او سر به زیر چو فردا می شد او بود کلویر(برگرفته از وازه clever به معنای تیزهوش و زرنگ) تو دانی که او نامش چه بود که این همه در این و آن سر می بورد(فضولی میکرد) ورا نام مادرش گی نهاد که تا خلق از او باشند به نهاد ولی او یکی روز در مدرسه کاری ثابت و .......... به یک لحظه از خود پرسید ای مشنگ چه کاره ای تو در دبستان بی پشنگ به خود گفت منم در اینجا هیچ کاره که هستم بعضی اوقات همه کاره در انجام شغل بود که اندر زمان به پیش خود گفت با مکر و کان(منظور کینه است!) من از این روز بایدکه باشم ملنگ نه چون عباسی دوست خوب پشنگ(منظور بچه های مدرسه ) پس شروع کرد به گیر دادن ورا نگذاشت یک دم آرام این گیر دادن ولی او هر روز در یک کلاس به نام کلاس پشنگان کلاس چه بد گیر می فتاد او در این کلاس از این آرش توکلی پلاس! چون او می گفت اینست آرش گفت نه بقیه باشه واسه ی بعد امیدوارم فهمیده باشین راجع به کی نوشتم
بی بی سی گزارش می دهد که پلیس ایتالیا بعد از اینکه رئیس مافیا
را بعد از دو دهه تعقیب و گریز دستگیر کرد، در خانهای در خارج پالرمو، در میان اسناد رمزنگاری شده، مدرکی پیدا کرد که گویا قانون و دستورالعمل رفتار در داخل مافیا یا «کوسا نوسترا» است. این قوانین قابل مقایسه با 10 فرمان اصلی در 5 نوامبر امسال Salvatore Lo Piccolo ملقب
خلاصه 10 فرمان مافیا که ما با تعدادی از آنها از طریق دیدن 1- هیچ کس نباید مستقیما خودش را به دیگری یا دوستانمان معرفی 2- هیچ وقت به زنان دوستانتان نگاه نکنید. 3- هیچ وقت با پلیسها دیده نشوید. 4- به اماکن عمومی و بارها نروید. 5- همیشه برای انجام وظیف برای مافیا آماده باشید. حتی اگر 6- برای قرارها حرمت قائل شوید. 7- با همسرانتان با احترام برخورد کنید. 8- وقتی از شما سؤالی شد ،راستش را بگویید. 9- اگر پول به بقیه اعضا و یا دیگر خوانوادهها تعلق داشته باشد، نمیتوانید آن را برای خود بردارید. 10- کسانی که نمیتوانند عضوی مافیا شوند : هر کس که نسبت پ ن : رجوع كنيد به عقايد خانواده ي دون كورلئنه برگرفته از وبلاگ يك پزشك + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:26 قبل از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان| «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشتهام!» (بوف کور)
صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند. حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایرانی است. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کردهاست. صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است. یه سلام آلبالویی به تو که مثل هلویی!بابا شوخی کردم فکر خاصی نکنین!
مراحل گرفتن کارنامه درمدرسه ما اینجوریه + مراحل بعد از گرفتن کارنامه(اینم اشانتینونش!) خب صبح زود بیدار خودتو برای یه نمره ی خ وب آماده می کنی! میری مدرسه به آنری شلام می کنی و وارد می شی! بعدش میری میری میری تا می رسی به دم در ساختمون مدرسه وارد ساختمون می شی می بینی مدیر اونجا واستاده طبق معمول چه بخوایی چه نخوایی چه سلام بهش می کنی بعد می ری به سمت دفتر! در دفتر رو می زنی (یادش بخیر یه دبیر داشتیم هر وقت می خواست کلاس ما بیاد در میزد می پرسید اینجا کلاس دارم؟البته یه دانش آموزم داشتیم که بعد از خارج شدن از کلاس وسط زنگ مثلا واسه ی دست به آب در می زد می پرسید اینجا کلاس دارم؟!؟!؟!؟؟!)وارد دفتر می شی طبق معمول نمی دونی باید با همه دست بدی یا نه!اول میری پیش آقای مقربی سلام می کنی!دستتو میاری جلو اونم می گه بزرگتر باید دست بیاره جلو!تابلو می شی میری پیش صاد!صاد می گه سلام خوبی پسر(تلفظش اینه Pasar که با صدای ا بخوانید)نگاه می کنه دنباله کارنامت می گرده آخره سالی یه تعهد می گیره که چرا نمی دونم چرا ولی حالا می گیره دیگه!بعدش آقای برادران رو می بینی که کتابشو که از کتابخونه گرفتی ازت می خواد (اوه اوه اوه .....) نگم بهتره!کارنامتو می گیری اول نگاه می کنی تجدید شدی یا نه(البته بعضی ها اینجورین)بعضی ها هم اول نگاه می کنن که ریاضی چند شدن!بعضی ها هم نمره ی پرورشی رو نگاه می کنن!نمی دونی چه می شه ولی یه دفعه مامانتو می بینی که داره کارنامتو نگاه می کنه!چشمایه ماما.......!قول می دی که بازم بخونی بازم قول قول قول......!یه قول دو قل!بدش اقای صاد چنان زیرابتو می زنه که انگار آخرین نفر مدرسه ای(اینم در مورد بعضی افراد صادقه!) از همه باحالتر اون قسمتیه که شیرینی هم ......! کارنام هرو نگاه می کنی مستمرا:یادت میاد چند جلسه پرورشی رو شیمی رو دینی رو .....واسه مشاوره پیچوندی آخرشم هچی کفت نیی(هیچی نشدی)! مرحله ی آخر کلاس تابستونست (در مورد بعضیا)حالا باید کلاس تابستونه هم بری اینه دیگه!
نتایج نظرسنجی سایت یورو اسپورت در خصوص ارزشمندترین بازیکن اسپانیا (تا این لحظه)
این نظرسنجی از ۳۰ ژوئن یعنی فقط ۵ روزه که رو این سایت اومده.
رای ها هرلحظه بیشتر و بیشتر میشه. بیچاره مارچنا.دیگه فامیل نداره بهش رای بدن. اگه خواستین رای بدین همین جاست. (هیچ منظوری از این متن دریافت نکنین لطفا!)
اصلا خنده دار نیستا! سلام دوستان در خدمتتون هستم با مسایل روز کشور عزیزمون.نمی دونم شماها تو چه فکری هستین ولی من توی فکر درشکه چی هستم.می گین چرا می گم بابا. چرا اینقدر غصه بنزینو می خورین نخورین بابا!این بنزین باعث بوجود آمدن یک سری شغل های جدید می شه که در ادامه می گم: یکی دیگه از شغل های خیلی باحال که خیلی پر درآمد هم هست در ارتباط با کار با حیواناته!مونوریل طبیعی!قراره از این به بعد با استفده از قدرت و سرعت عقابها یک مونوریل طبیعی درست کنن به این صورت که یک سری مار هایی رو به پای عقاب ها ببندن که ما هم دم مار رو بگیریم جابجا بشیم!این دلیل علمی هم داره!عقاب مار رو می خوره پس کله (کلشووووووو!)مار رو می ذاریم توی دهن عقاب به صورتی که دهن عقاب ها رو با تغییر ژنتیک چسبنده کرده باشیم و این کله و اون دهن به هم بچسبند! یکی دیگه از زیباترین شغل ها باد بادیه!خب طرز کارش اینه که کسایی که خالی بندن یا به قول بچه ها باد می کنن یا بقول ما مازنی ها چاب و غراب کنننه!می تونن با باد کردن با هوا برن و در نتیجه به هر مکانی که می خوان برن!البته باید تخصص داشته باشین مثلا اینکه بگین من یه کوسه رو می خورم خالی بندی تابلوییه و باعث باد نمی شه ولی مثلا اگه بگین من با آقای ده نمکی هم سنگر بودم نه که باعث باد می شه پشتتونم قنچ می شه! یه روش دیگه برای جابجایی استفاده از قرش های کدیینه است!یه دونه از این قرص ها که بخورین ۸۰ کیلومتر بر ساعت سرعتتون می شه!باورتون نمی شه خوب بخورین! ادامه ی این مطلب رو در روز های آینده می ذارم! خوش باشین !بای! بای!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان| عادت کنیم که عادت نکنیم!<< ناپلئون بناپارت>>
چند روز پیش داشتم مجله موفقیت این داستان جالب رو توش دیدم دوست دارم اینو شما هم بخونید: پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر
توسط دون کرلیونه(مدیر) موضوع: داستان| درود بر شما دوستان ما تو آموزشگاه خودمون یه دبیر باحال داریم که تو انگلیس درس خونده و مهندسی مکانیک رو از دانشگاه کمبریج گرفته.این دبیر باحال و با معرفت ما گاهی داستان هایی رو از زندگیش واسه ی ما می گه که اصلا جنبه ی خود ستایی و از این جور حرفا نداره(بر عکس بعضی ها!) مثلا ما ازش خواستیم داستان زندگیشو برامون بگه و هر از چند گاهی می گه. یکی از داستانای باحالی که گفتن رو من می ذارم و پس از این داستان های دیگه رو می ذارم. دبیر عزیز ما می گفت که من هنگامی که تو انگلیس بودم طبیعتا اوایل انگلیسی بلد نبودم وقتی مغازه می رفتم و می خواستم خرید کنم وسیله ای که می خواستم بر می داشتم و پس از اون همه ی پولمو می دادم و فروشنده دقیقا مقدار مورد نیاز برای خرید جنس ایکس رو بر می داشت و بقیه رو بهم می داد.این موضوع رو با صاحبخونش چک کرده بود و حتی یک بار هم نشد که سرش را به اصطلاح کلاه بگذارند. اما..... (برین به ادامه ی مطلب)
شاید خیلی هاتون پائولو کوئلیو رو بشناسین.چندتا از داستاناشو گذاشتم بخونین و حال کنین.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||