وبلاگ دو تا از بچه های سوم دبیرستان سمپاد آمل
این مرد رو که می شناسین . تو شاهنامه ازش فراوون هست . ولی از اونجا که از گفت و گو درباره ی نام ها خوشم میاد اومدم این نام رو بررسی کنیم : پارسی اش می شه «دهاک». این دیدگاه که این واژه پارسیه بیشتر با خرد همخونی داره. یکی این که برخی ها می گن «دهاک» همون «آژی دهاک» هست که واپسین شاه ماد بوده. خود واژه ی «دهاک» هم واژه ی بسیار زیباییه که این گونه ساخته شده : ده + آک (=عیب) . می گن ده تا آک بزرگ داشته که ایناهاشن : 1- زشت پیکری 2- کوتاهی 3- بادسری 4- بی شرمی 5- شکم بارگی 6- بد زبانی 7- ستمگری 8- شتاب زدگی 9- بد دلی 10- دروغ گویی (خودمونیم ها، چی بوده واسه خودش !!!) ولی یه دیدگاه دیگه هست که می گه این بچه پدر و مادرش تازی بوده ان و هنگامی که این بچه زاده شد دو تا دندون نیش داشت. به گونه ای که گویی داره می خنده. از این رو پدر و مادرش که تازی بودن نامش رو «ضحاک (=خندان)» گذاشتن . جومونگ هم به پایان رسید. بسیاری ها تو این چند ماه می گفتن که چیه این برنامه های کره ای رو نشون می دین و چیزای بهتر رونمی کنین. پاسخ اینا رو کوتاه می دم. تو این سال ها برنامه ای پخش شده که تا این اندازه آموزنده باشه؟ روند پایه گزاری یه کشور و تلاش ها و از خود گذشتگی هایی که نیاز داره رو به خوبی تو «جومونگ» دیدیم. رفتار زبر دست با زیردست ها رو دیدیم. یاد گرفتیم چگونه خشم و کینه رو پنهان کنیم. چگونه آماجی (=هدف) واسه زندگی مون داشته باشیم و واسه رسیدن بهش تلاش کنیم و ... . جدا از این یه چیز دیگه هم هست که دیشب بهش پی بردم و اون چرایی (=علت) ساخت «جومونگ» هست. «جومونگ» واسه کره ی اباختری (= شمالی) و بزرگترین شاه اوناست که شاهنشاهی «هان» رو که پس از «هخامنشیان» و «ساسانیان» بزرگترین فرمانروایی آسیا بوده نابود کرد. اکنون دو کره ی اباختری و نیمروزین (= جنوبی) با هم به گونه ای هستن که به گفته ی یکی از خود کره ای های نیمروزین مانند ایران و اسرائیلن ! باور کنین این سخن یه کره ایه که خودم باهاش گفت و گو کردم. ولی چرا کره ی نیمروزین اومد و «جومونگ» رو ساخت و گذشته ی پرشکوه دشمنش رو نشون داد؟ به دید من کره ای های نیمروز خواستن تا ریشه شون رو به همه نشون بدن. «اونجو» پسر دوم «سوسانو» بود که بخش چشمگیری از کشورشون رو پایه ریزی کرد. اونا «جومونگ» رو ساختن تا بگن که نیاکانشون چه تلاش ها کردن و اگه سپس دو ریشه شدن (با این که هر دو از یه ریشه ان) همه ی شکوه اونا با همه. امروز جهان پیشرفت کره ی نیمروزی رو داره به چشم می بینه . کره ی اباختری (=شمالی) که خودتون می دونین داره چی کار می کنه. هر اندازه هم باشه به پیشرفت کره ی نیمروزین (=جنوبی) نمی رسه . کره ی نیمروزی اکنونش روشنه و همه دارن می بیننش. ولی نیاز داشت تا گذشته اش هم روشن باشه. هاتا (=حتی) اگه تو این کار شکوه گذشته ی دشمنش هم بالا بره ولی چیزی از ارزش های کره ی نیمروزی کم نمی شه و سود بیش تر واسه اوناست. و این خودش یه آموزش دیگه است واسه ماها که هاتا به پیشینه ی خودمون نگاه نمی کنیم و نمی دونیم که چگونه می شه با بالاتر بردن دشمنمون خودمون سود کنیم. امروز می خوایم چندتا واژه رو با هم بررسی کنیم که تو آیین اسلام بسیار به کار رفته ان و اکنون دیدگاه هایی اونا رو پارسی می دونه : واژه ی «حج» از پارسی گرفته شده!!! باورش واسه خود من هم آسون نبود. چندان به خودتون فشار نیارین. پارسی اش «هـَنج» بود!!! «حاجی» هم می شه «هنجی»! واژه ی «مسجد» رو یه جایی خوندم که از پارسی گرفته شده. به اندازه ای واسم شگفتی آفرین بود که هنوز نتونستم باورش کنم. دیدگاه های گوناگونی در این باره هست. در دستور زبان تازی می بینیم که «سجده» و «ساجد» و «مسجد» و ... از همدیگه گرفته شده ان. ولی سخن دیگه ای هست که می گه اینا پارسی ان. شاید باشه. چون اگه «مسجد» از پارسی گرفته شده باشه ، چون ساختارش به زبان تازی می خوره و هم تراز «مَفعِل» هست ، شاید تازی ها همین رو گرفتن و ازش «سجده» و ... رو ساختن. ولی دیدگاه اونایی که این واژه رو از پارسی می دونن چیه ؟ اونا می گن که «مسجد» از «مزگت» اومده و این خودش در گذشته «مزکد» بوده : مز = والا ــــ کد = خانه و هاتا (=حتی) می گن که «مزکد» همون «مزداکده» هست که می شه «خانه ی دانا(خدا)» . گفته شده برخی زبان شناسان یهودی برای این دیدگاه سخنان فراوانی گفته اند و بی بروبرگرد اون رو پارسی دونسته ان. اگه شما چیزی می دونین ، بیاین با هم رایزنی کنیم. زبان به راستی چیز شگفتیه. روزهای ماه مبارک رمضان ماه خودسازی بر شما پیروز باد. علی با نان از راه می رسد.نان سنگک است آخر مادر بزرگش فقط نان سنگک دوست دارد. -علی جان پسرم نون گرفتی؟ -آره ننه گرفتم -شلوغ بود ننه؟ علی با اینکه 45 دقیقه در صف ایستاده بود ولی گفت:نه ننه شلوغ نبود خاله سفره را پهن کرد.پنیر را هم مادرش گذاشت پنیر شش گوش سفید که همچون زندگی آن ها برق می زد و سرشار از لطف و مهربانی بود. دایی آش را آورد .بوی دست پخت زن دایی خانه را گرفته بود.بوی سفره افطار البته بیشتر خود نمایی می کرد.سفره ای که مزین به سبزی تازه ی باغ خان دایی بود.سفره ای که فرنی سفید و براق مادربزرگ را نمایان می کرد.بوی گلاب که این سفره را چون بوستانی پر گل کرده بود البته بوی گلاب ایرانی! الله اکبر الله اکبر اشهد ان..... صدای اذان که آمد وضو گرفتن ها آغاز شد.گوهر آدمی را با آبی زلال جلا می دادند تا نکند که گرد و غبار مانع از نمایان شدن این یگانه مخلوق صاحب اراده گردد.سپس نماز شروع شد تا به یادش باشند. سر سفره که نشستند مادربزرگ گفت:بسم االه الرحمن الرحیم به نام یزدان بخشنده ی مهربان محمد 4 ساله گفت :مادربزرگ چگونه فهمیدی خداوند بخشنده ی مهربان است؟ مادربزرگ کمی فکر کرد و سپس گفت:چون ما را اینجا گرد هم آورده محمد جان. محمد گفت:خوب این چه فایده ای دارد؟ مادربزرگ گفت:می فهمیم انسان ها وقتی هستند، وقتی حضور دارند، وقتی موفق هستند که گرد هم باشند و از گوهر جمعیت بر زیبایی انسانیت خود بیافزایند.وافطار بهانه ای بود برای جمع شدن برای یاد آوردن آن یگانه یزدان پاک که بزرگیش در زبان نمی گنجد. از خواننده تقاضا دارم برای شادی روح مادربزرگ عزیزم صلواتی ختم کند . (عکس زیر عکس مادربزرگ من نیست.برای شادی این مادربزرگ اگر زنده است و یا اگر خدای نکرده فوت شده است برای شادی روحش صلواتی ختم کنید)
|