تبليغاتX
نوادگان کوروش

نوادگان کوروش

وبلاگ دو تا از بچه های پیش دانشگاهی سمپاد آمل

بدون شرح ...

منتظر دوستم بودم. تا دیدنش کلی وقت داشتم. رو نیمکت کنار پیاده رو یه پیرزن نشسته بود. رفتم نیمکت روبه روش. دو سه نفری اومدن با پیرزن حال و احوال کردن. بعدا خودش گفت آدم اسم و رسم داریه...

داشتم به دوستم مسیج می دادم. پرسید: دانشجویی؟

سر صحبت وا شد.

همیشه از صحبت کردن با آدمای پیر لذت می برم! چه دل پری دارن! جالبه... صحبت که می کنن، خودشون سبک می شن، روح تو هم سبک می شه انگار. به هرحال... تو متعلق به سنگینی های دل این پیرزنی...!

رفتم کنارش نشستم.

پیرزن تنها بود. داغ جوون دیده. ۷۵ سال سن. ولی بیش تر نشون می داد. یه خرده لرزش داشت. یه خرده به من نگاه می کرد یه خرده به جلو. اشک تو چشاش جمع می شد. این همه اشکی که جمع می شه، وقتی کسی نیس خریدارش، کجا انبار می کنه؟!

پیرزن تنها از تنهایی خونه به شلوغی خیابون، به روی نیمکت پیاده رو پناه می آورد... تا وقت مسجدش بشه. یکی از دوستای مسجدی اش رو دید. صداش کرد، نشنید. نه این حنجره داشت، نه اون هوش و گوش!

پیرزن خودشو مزاحم می دونس. می گفت مزاحم جووناس! جوونا میان اینجا می شینن جلوش نمی تونن راحت باشن... هر حرفی رو بزنن... .

چقدر از بودن زجر می کشید...

 

فردا... ظهر مامان به دخترعموم می گه: پسرم بره تهران من هم باهاش می رم... شیشه ی خونشو تمیز می کنم... روزی یه وجب... بهونه ای بشه تا دو هفته پیشش باشم!!

اگه یه روز رو یه نیمکت مامانم رو دیدین... برین پیشش چند دقیقه بشینین... از الان دلش برام تنگه... .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

مادر دوم من

سلامی چو بوی خوش آشنایی   بدان مردم دیده ی روشنایی

امروز یکی از آخرین روز های مدرسه بود.با خودم فکر کردم چقدر جالب است که جند ده نفر زیر یک سقف مشغول امتحان دادن هستند.درست است که هر کدام برای خودشان می نویسند اما شاید بتوانیم این طور هم استدلال کنیم که با هم مشغول نوشتن نامه ای هستند.رساله ای بسا عظیم تر از آنچه به تنهایی می نویسند .نامه ی زندگی این مدرسه .این مدرسه ای که شاید از چند سال پیش نامه هایش را جمع کرده و حالا گریان است گریان از رفتن سال چهارمی ها .بله سال چهارمی ها می روند با خود می برند؟نه نمی برند!بقول اخوان(مهدی اخوان ثالث م.امید)تنها خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند!بله خاطرات این سال آخری ها گریه هاشان خنده هاشان دعوا هاشان بیرون شدنشان و شاید اقا اجازه گفتن هاشان هم برای مدرسه خاطره ای دلپذیر است و حال باید تنها با این خاطرات زندگی کند.

اما این مدرسه این موجود کریم ، شادمانی را هم  به چشم می بیند با رفتن همین سال چهارمی ها می آیند سال اولی هایی که در ارزوی رفتن به دانشگاه هستند آرزوی دانشجو شدن .مدرسه هم که کریم است و می دانم که این بخشندگی  را از خدایش دریافت کرده به  آنها در پیمودن راه موفقیت کمک می کند عشق می دهد و آموزش می دهد و آموزش می بیند این معلم بزرگ می آفریند می پرسی چه می آفریند ؟وافعا نمی دانید؟همین معلم ها زاده ی این مادر دلسوزند با جان و دل می آفریند.

امروز حال غریبی دارم وداع با این مادر این مدرسه ی بی مانند مدرسه ای که هفت سال در آن درس خوانده ام و یاد گرفته ام برایم سخت است اما می دانم می دانم عشق تمام شدنی نیست تا شقایق هست عشق هم هست مدرسه هم هست زیبایی هم هست به یاد من می خواند این مدرسه نام عشق را برای من می خواهد این مدرسه یاری یگانه ایزد عشق بازان را.

از وقتی وارد این مدرسه شده ام به قول حافظ سرم به دنیا و عقبی فرود نمی اید تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست.

زمانی حال و هوای زنگ آخر خستگی بود کهنگی بود و بعد از خوردن زنگ هنگامه ای عظیم به راه می افتاد که آی بچه ها ازادید می توانید بروید خانه بله این غوغای درون بچه ها بود اما مدرسه چه قدر با گذشت بود همین که ترکش می کردیم باز فردا ما را می پذیرفت دوستمان می داشت و می دارد  اما امروز ان زنگ آخرها و آن غوغایم ارزوست.البته نه زنگ آخر آزاد شدن بلکه زنگ اخر ازاد ماندن اسیر شدن در این مدرسه را دلپذیر می بینم از خداوند عمر دراز برای مدرسه ام می طلبم.باشد که این مدرسه سنگر بان علم و ازادی و معرفت باشد.

دانش و آزادگی و دین و مروت     این همه را بنده ی درم نتوان کرد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط دون کرلیونه(مدیر)  | 

ویژه ى 1390

و دوباره مادر، زمین، نفس می کشد. و دوباره گرم می کند. به خود می خواند. خود، چرخه اش را می داند... .

حتی آن دم که هوموساپینس۱ مهربان که خودسوزی جنگلش را دیده بود، به مراقبتش پرداخت تا شعله نگیرد، مادر چرخه اش را می دانست... . نسوخت... یک سال ... دو سال ... سه ... سرانجام شعله کشید؛ مهیب تر از همیشه!

و نیز حتی آن دم که هوموساپینس مهربانی دیگر با مشعلی به دست، برای نگارگری اش آمد... . چهره در هم کشید. هوموساپینس بزرگ شد و دانست که مادر، چرخه را می داند. این فرزند به نهایت خرد و جوان در برابر موی سپید مادر... موی سپید؟! راستی کدام موی سپید؟ تو اینک موی سپید می بینی؟! هومو ساپینس، مادر جوان تر از توست... ! حتی اگر جایی اش زخمی و دیگر کبود... جوان تر از توست... زیباتر...

هوموساپینس دنبال چه هستی؟! ته تغاری به پیری نشسته ی کم سن و سال! چرا خم گشته ای؟! تو که کیمیا را جست و جو کردی... برای اکسیر موی سپید کردی... عصا را، بعضی بعضی را کشتید... به مادر سالخورده ی جوان و زیبا نگریستی؟!

به دخترخاله هایت چه؟! آنگاه که ماری پوست انداخت؟! آنگاه که خرسی از خواب زمستانی درآمد؟! تو این را در پیش دبستانی آموخته بودی!! فرزند! کجا نهانش کردی که گویی نمی دانی؟!

نمی خوابی؟ پوست نمی اندازی؟ چشمانت را با قهوه ی تمدن باز نگاه داشتی! هوموساپینس، خوابت می آید، چشمانت دارد می رود... تو چه مقاومتی می کنی!! چشمان نیمه باز خمارت بسته تر از دخترخاله است که در خواب زمستانی بچه می آورد... . ببندش و باز کن تا ببینی مادر را. مادر چرخه را می داند... !

دیده ای نفس ناگهانی را... و تو گمان کردی تا نفس بعدی اش فاصله است؟! نه ... همین را گمان کردی که انبار کردی... انبار کردی... انبار بعضی مشتعل شد... انبار بعضی کوه... و هیچ گاه نتوانستی دوباره نفس بکشی...

راز آتش را بیاموز... غم و کینه و هوس را بسوزان... لرزه را یاد بگیر... خود را بتکان... نه سال به سال که چنان کوفته باشی که باز خوابیدن سهل تر باشد. بلکه هیچ گاه منشین... تکاندن را روزمرگی کن.

 

توضیحات:

۱- هوموساپینس (Homo sapiens): نام علمی گونه ی ما، انسان خردمند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

قد و بالا ستودنی نیست، حج چرا نیمه تمام ماند؟!؟

سینه ای ستبر، اندیشه ای بلند، دیده ای ژرف، گام هایی بلند، دستانی نیرومند در وفای به عهد...

چه نیک گفتند و نیک کردند. چه به حق، نیک می پنداشتند. چه به حق، نیک می دیدند. نیک می نگریستند.

در آن آشفته بازار و هیاهو، چگونه کوره راه های ما، آنان را شاهراهی به سوی ملکوت شد؟!

به چه می اندیشیدید آن گاه که خردی در برابر انبوه گرد آمده بودید؟ دستانتان چه لمس می کرد؟ زبانتان به چه می چرخید؟

آن گاه که زخم ها فرود می آمد، چه اندیشه ای مستتان کرده بود که چنان بی خود از خود، عاشقانه، شکرگزار بودید؟

چه بود آن چه غبار را زدوده بود؟! در آن گردباد که از هر سو، مشت مشت،ریگ و شن بیابان به چشمانتان تازیانه می زد... و ابرهای سیاه جولان می دادند... چگونه چنان استوار و چنان راست راه پیمودید؟!

شما چه کردید که اشک جاری می کند... از حسرت... که ما کجاییم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

روز جهانی کورش

۷ آبان، ۲۹ اکتبر، روز جهانی کورش برای همه ی پاسداران رادمردی و آزادی و آزادگی شاد باد!

به امید جهانی سرشار از مهر و آزادگی و عدالت

بدون تفاوت رنگ و زبان

همه برای انسانیت!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

من نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

این رو از یه جایی گرفتم. دیدم هیچ پستی ندادم مدت ها و چیز دیگه ای هم به ذهنم نرسید.

نوشته ی جالبیه! البته بگم که از نکات جالبش توجه به مفاهیم زیست شناسیه!!! مثلا تکامل دلفین!!

 

من دلفین اقیانوسم، تنها...

                             و اما تنهایم و

                                             نبوده ام آنچه اجدادم بوده اند و من آنم!

در گریز از نگاه رخوت زده ی مردمان خویش؛

                              نگاه شوم، بی شرم و ناحق برجای ماندگان اجداد رفته ام.

و آزاد گشته ام...

             و آزادی لحظه های گریزانی من است؛

             و تنهایی خود منم، تک هم چون تاریکی شب؛

             و دچار بودنم، در گیر و دار و در کشمکش بودنم شد.

                                                                                     و من نبوده ام آنچه اجدادم بودند.

                                                        "تنها دچار آزادی"

 

 

این هم واسه کوالا!! و باز هم توجه زیست شناسانه به زندگی کوالا!!!

 

من، یک کوالا!

                      تنگ دربرگرفتم درخت اکالیپتوسم را...

اکالیپتوس من چیزی نبوده جز علایق و ارزشهای تا به امروز این عمر کوتاه...

و سیر می کند مرا این درخت و تنها این درخت، نه درخت دیگران؛ درختانی نه از جنس هنجارهای خفته در رگبرگ های درخت اکالیپتوس من.

درختی که حیات می بخشد به این جسم پوشیده ی بی باکم! ... جسم پوشیده ی بی باک من! ...

چرا که من نه برای ترس از سقوط، بلکه تنها برای آن چنگ بر تنه ی تنومند درخت انداختم تا آن که در اوج، ارزش های خویش حفظ نمایم... ارزش هایی را که دور از همه، حفظ می کنم بر بلندای درخت، همان گونه که نوح بر ستیغ ساخت باورهایش را ... بر ارتفاع ... بر ارتفاع بود که شکل گرفت، حفظ شد و به راه افتاد و نجات بخش گشت ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

یه سئوال

به نظر شما خدا واسه چی جهان (و ما) رو آفرید؟

این سئوال تا آخرای خرداد بازه هر کی اومد لطفا نظرش رو بذاره. من خودم احتمالا پایان خرداد میام یه نظری رو که یکی قبلا گفت و برام خیلی جالب بود می نویسم. این پست همیشه باز خواهد بود و همه می تونن هروقت اومدن نظر خودشون رو بنویسن. امیدوارم گنجینه ی جالبی فراهم بشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

آنکه کسی او را نیافریده!

                                       آنکه کسی او را نیافریده است!

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند               بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

سلام بر دوستان گرامی

مدتیست افتخار حضور در این وبلاگ را ندارم.امروز آمده ام با خیالاتی جدید

با توام به دور و برت بیشتر توجه کن به دور و برت بیشتر دقت کن

وقتی وارد رستوران می شوی نگاه کن به زنی ه ناخن هایش را می جود.

مردی هم هست که فندکش برای چندین بار خالی می شود.وای خداوند فندک هیچ انسانی را پر و خالی نکند.

پیشخدمتی هست که پولش را صرف مشروب در همان کافه می کند.

مردی وارد می شود.پالتویش دزدیست ماشینش دزدیست خودش هم دزدیست!

کف زمین سوسک هم دارد مورچه هم دارد و ما سوسک را می بینیم.بی اختیار تارهای صوتی همچون چنگی به جیغ زدن مبتلا می شود.اما ای مرد همان مورچه هم دمساز سوسک شده است.سوسک دمساز مورچه!

وای وای وای می بینم اکنون مردی را که آوازش را از دست داده است.آواز او در همان کافه در میزی دیگر به دنبال آوازی دیگر!و او را خبر نه!

هان ای انسان ها کیست همه را می نگرد؟کیست که ناخن هایش را نمی جود؟

در خیابان مردی مشغول گرفتن پول از عابر بانک!عابر بانک قلب انسان ها را که تامین کرده است؟او کیست که برای قلب انسان ها در زمان عشق لباسی می بافد؟لباسی از جنس قلب دیگر!

قلب های ما چقدر بی لباس شده اند.لخت و عور در خیابان قلب پرسه می زند.

چه قدر زیبا تبدیل می شود:قلب-فلب-فقب-فقر!

فقر این چه موجودیست؟او کیست؟وای خدای من؟

حال عده ای در همین خیابان مشغول بحث!چه کسی هست که نیست؟

کامپیوتر مغز های ما ویندوزهایش 7 که چه عرض کنم 95 هم نیست!قبلاً ها ویندوزها 7 بود!

موبایل!چه وسیله ای!چه انسانی!وابسته به موبایل!

یک بار به دنیا می آییم یک بار می میریم پس اسنانیت را اثبات کنیم مشکل بزرگ انسان دنیای امروز تنها همین است که انسانیت خود و برایش تثبیت شده نیست!

یک کلام خدا را بشناسیم خدا همین دور و بر است!

به دیگران هم فکر کنیم.فکر تنها چیزیست که تمام نمی شود.من می دانم باور کنید!اگر فکر تمام می شد دیگر خدای وجود نداشت چون فکر ما زاییده ای از روح اوست و روح و بی پایان است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط دون کرلیونه(مدیر)  | 

سفرنامه ی تهران_ روز دوم، یک شنبه 19 اردی بهشت

صبح رفتم نمایشگاه تا شب بودم. حمل و نقل که با مترو بود. تو مترو هم چیزای جالبی وجود داره. هر کی پی کاریه. یه عده از شلوغی کلافه ان، یه عده ی کمیابی مثل من با دیدن این اوضاع خنده شون می گرفت. عده ای هم بی تفاوت بودن. نمی دونین موقع برگشتن چه خبر بود! بعد از اذان مغرب شده بود و جمعیت چنان رفتن سمت مترو که نگو...

من کلی برنامه داشتم واسه غرفه های بین الملل! گفته بودن با حضور 80 غرفه ی خارجی! نشمردم ولی خیلی کم بودن. شاید 20 تا هم نمی شد. تازه بسیاری از همینا هم ایرانی فقط توشون بود. حالا رو چه حساب نمی دونم. پارسال تو یکی از غرفه های ژاپن، یه خانمی بود که 7 سال تو ایران بود و مازندرانی هم حتی بلد بود. با هم مازنی صحبت کردیم!!! این خانوم اونجا کاردستی درست می کرد. امسال به جاش یه آقای ایرانی رفته بود تو غرفه ی ژاپن کاردستی درست می کرد!!! حداقل یه چیز خوب که از تو غرفه های بین الملل گرفتم، بازدید از غرفه ی نمایندگی سازمان ملل بود که "اعلامیه ی 30 ماده ای حقوق بشر" رو اونجا پیدا کردم. چه چیز باحالیه! عجب قوانین جالبی. خیلی با اندیشه های من سازگاره ها! آفرین به خودم!

آروم آروم سالن ناشران عمومی رو دور زدم، راستی به نظر شما یه خرده بی نظم نبود؟

من نمی دونم چرا تهران که می رم خون دماغ می شم! قبلا فکر می کردم بیماری یا یه همچین چیزی بایست باشه، ولی گویا واسه هوای خشک اونجاست. شاید هم آلودگی اش ... شما هم اگه رفتین و خون دماغ شدین، نگران نشین، چیز خاصی نیست.

کانون که قدم به قدم هست باهات. تو مترو هم ولت نمی کنه!

امسال «طالقانی» رئیس اسبق فدراسیون کشتی رو دیدم. بیچاره چه پیر شده، تعجب کردم کسی تحویلش نمی گرفت. گفتم شاید خودش نباشه. ولی خودش بود. رفتم پیشش کمی گفت و گو کردیم. شده یه آدم عادی! عجب دنیاییه. یه روزی خبرنگارا تا خود خونه ات هم میان. یه روز دیگه میون این همه جمعیت کسی نمیاد جلو حالی ازت بپرسه! این هم نکته ی آموزنده ای بود.

خلاصه، نمایشگاه، استراحتگاهاش خیلی کم بود. بخش اماناتش هم کم بود. با توجه به گرمای هوا و شلوغی جمعیت و خستگی و بار و ... نیازه که بیشتر به فکر مردم باشن.

سفرم سه روزه بود، ولی روز سوم نشستم خونه درس خوندم و بعد ازظهر اومدم سمت آمل... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط تامی(نیکا)  | 

سفرنامه ی تهران_ روز نخست، شنبه 18 اردی بهشت

تو روز نخست سفر واسه رفتن به نمایشگاه از ترمینال، رفتم سوار بی آرتی بشم (‌‌BRT = bus rapid transit). البته بی آرتی و مترو رو قبلا با خونواده تجربه کرده بودم. ولی تنها سفرکردن به یه شهر دیگه که خیلی هم نزدیک نیست و تفاوت هایی داره تو فرهنگ و اقلیمش تجربه ی خیلی خوبیه. لازم به ذکره که واسه سوارشدنش ازت کسی بلیط نمی خواد و این بسته به خودته که کارت نشون دستگاه بدی یا بلیط بندازی یا هیچی! اتوبوس ها خودشون میان و می رن. کاری نداره که پر شده یا نه...  این واسه شهری مثل تهران عالیه.

این که بلیط نمی خوان ازت چندتا دلیل داره! و نیز یه سری پیامدهایی! مثلا کسی کیفت رو زده یااین که یکی واقعا نداره! خب پیش میاد! ولی هستن کسایی که دارن پولشو و نمی دن. اسمشونو می ذاریم "بی وجدان"!این عالی جنابان به نظر من اگه شانسی واسه اصلاح باشه توشون با همین روشهاست. یه بی وجدان چه بلیط بده چه نده بی وجدانه! اگه ازش بخوای همین جوری می مونه. آخه تغییر وضعیتی که رخ نداده. ولی اگه بلیط نخوای و اون هم بلیط نده... یه بار.. دوبار.. سه بار.. بالاخره امیدی هست که تحت تاثیر قرار بگیره. احساس کنه که داره حق بقیه رو می خوره. تازه اینجوری به روش هم کسی نمیاره... خجالت هم نمی کشه.. خورد هم نمی شه.. هیچ کی هم جز خودش و خدای خودش نمی فهمه چی شده. تازه این روحیه ی دزدی و احترام به کپی رایت و از این چیزا هم شاید اینجوری بهتر شه. این شیوه واقعا برام جالب بود. امیدوارم تو برخوردهامون با مردم بتونیم اینجوری رفتار کنیم. یعنی مثل بی آرتی بشیم! متوجهین چی می گم؟ اگه یکی بلیط نده هیچ اتفاق خیلی خاصی نمی افته. ولی اگه کسی عمدا اینجوری حق خوری بکنه شاید یه تکونی به روحش بعدا داده بشه و درست کنه خودش رو. چرا ما نتونیم بی آرتی وار رفتار کنیم؟!

تو بی آرتی یه اتفاق تکون دهنده ای هم پیش اومد: مشاهده شد دوتا نوجوون از جاشون بلند شدن تا جاشونو بدن به دوتا مرد سالخورده تر. یکی که کلا پیر بود. همین که اون دوتا اومدن بشینن یه جوون تپل مپل اومد و بی خیال... رفت نشست.. اون دوتا هاج و واج! پیرمرده رفت نشست و اون یکی که خیلی هم نیاز به جا داشت(معلوم بود) مجبور شد کلی منتظر بمونه..

شنبه نمایشگاه رو زیاد نگشتم. حالا تو سفرنامه ی روز دوم درباره اش توضیح می دم... با فامیلمون که دانشجوی دانشگاه تهرانه رفتیم اونجا. نزدیک پنج بود و اونایی رو که می خواستم ندیدم. رفتیم دانشکده ی بیوتکنولوژی که بیرون محوطه ی اصلی دانشگاست، جز کسی که در رو باز کرد متوجه حضور کس دیگه ای نشدیم! اومدیم بیرون یه جوری یواشکی از یه دری وارد محوطه ی دانشگاه شدیم و کمی گشتیم... فضای سبزش که خیلی خوبه.. از یکی شنیدم تو بررسی همه جانبه ی دانشگاه ها، تهران یکه و شریف یازده!! به هر حال با مدرک تهران تو بیشتر رشته ها از ایران بیرون رفتن رویاست. ولی با شریف راحت تره... راستی بچه ها اگه سرویس بهداشتی مدرسه تون خوب نیست ناراحت نباشین.. حداقل سرویس عمومی دانشگاه تهران وضعیتش بدتره! البته سرویشهای اختصاصی دانشکده ها رو ندیدم...می گن اون جا بهتره...

 

بعدا با روز دوم میام... اصلا وقت ندارم .. ببخشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط تامی(نیکا)  |