بدون شرح ...
منتظر دوستم بودم. تا دیدنش کلی وقت داشتم. رو نیمکت کنار پیاده رو یه پیرزن نشسته بود. رفتم نیمکت روبه روش. دو سه نفری اومدن با پیرزن حال و احوال کردن. بعدا خودش گفت آدم اسم و رسم داریه...
داشتم به دوستم مسیج می دادم. پرسید: دانشجویی؟
سر صحبت وا شد.
همیشه از صحبت کردن با آدمای پیر لذت می برم! چه دل پری دارن! جالبه... صحبت که می کنن، خودشون سبک می شن، روح تو هم سبک می شه انگار. به هرحال... تو متعلق به سنگینی های دل این پیرزنی...!
رفتم کنارش نشستم.
پیرزن تنها بود. داغ جوون دیده. ۷۵ سال سن. ولی بیش تر نشون می داد. یه خرده لرزش داشت. یه خرده به من نگاه می کرد یه خرده به جلو. اشک تو چشاش جمع می شد. این همه اشکی که جمع می شه، وقتی کسی نیس خریدارش، کجا انبار می کنه؟!
پیرزن تنها از تنهایی خونه به شلوغی خیابون، به روی نیمکت پیاده رو پناه می آورد... تا وقت مسجدش بشه. یکی از دوستای مسجدی اش رو دید. صداش کرد، نشنید. نه این حنجره داشت، نه اون هوش و گوش!
پیرزن خودشو مزاحم می دونس. می گفت مزاحم جووناس! جوونا میان اینجا می شینن جلوش نمی تونن راحت باشن... هر حرفی رو بزنن... .
چقدر از بودن زجر می کشید...
فردا... ظهر مامان به دخترعموم می گه: پسرم بره تهران من هم باهاش می رم... شیشه ی خونشو تمیز می کنم... روزی یه وجب... بهونه ای بشه تا دو هفته پیشش باشم!!
اگه یه روز رو یه نیمکت مامانم رو دیدین... برین پیشش چند دقیقه بشینین... از الان دلش برام تنگه... .
